ماه عزاي فاطمه روح مُحرم است

«باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است»

 ماه عزاي فاطمه روح مُحرم است

 

 خون گريه كن ز غم،كه عقيق يمن شوي

 رخصت دهد خدا كه تو هم سينه زن شوي

 

 در فاطميه از دل و جان گريه مي كنيم

 همراه با امام زمان گريه مي كنيم

 

 در فاطميه رنگ جگر سرخ تر شود

 آتش فشان غيرت ما شعله ور شود

 

 شمشير خشم شيعه پديدار مي شود

 وقتي كه حرف كوچه و ديوار مي شود

 

 لعنت به آنكه پايگذار سقيفه شد

 لعنت به هر كسي كه به ناحق خليفه شد

 

 لعنت بر آنكه برتن اسلام خرقه كرد

 اين قوم متحد شده را فرقه فرقه كرد

 

 تكفير دشمنان علي ركن كيش ماست

 هر كس محب فاطمه شد،قوم وخويش ماست

 

 ما بي خيال سيلي زهرا نمي شويم

 راضي به ترك و نهي تبرا نمي شويم

 

 قرآن و اهل بيت نبي اصل سنت است

 هر كس جدا ز اين دو شود،اهل بدعت است

 

 ما همكلام منكر حيدر نمي شويم

 «با قنفذ و مغيره برادر نمي شويم»

 

 ما از الست طايفه اي سينه خسته ايم

 ما بچه هاي مادر پهلو شكسته ايم

 

 امروز اگر كه سينه و زنجير مي زنيم

 فردا به عشق فاطمه شمشير مي زنيم

 

 ما را نبي «قبيله ي سلمان» خطاب كرد

 روي غرور و غيرت ما هم حساب كرد

 

 از ما بترس،طايفه اي پر اراده ايم

 ما مثل كوه پشت علي ايستاده ايم

 

 از اما بترس، شيعه ي سرسخت حيدريم

 جان بركفان جبهه ي فتواي رهبريم

 

 از جمعه اي بترس كه روز سوارهاست

 پشت سر امام زمان ذوالفقارهاست

 

 از جمعه اي بترس،كه دنيا به كام ماست

 فرخنده روز پر ظفر انتقام ماست

 

 از جمعه اي بترس،كه پولاد مي شويم

 از هرم عشق مالك ومقداد مي شويم

ای وای مادر

ای وای مادر

دست به بازوت گرفتی دوباره

 

ای وای مادر

درد پهلو گرفتی دوباره

 

 

ای وای مادر

حالتون باز دوباره وخیمه

 

ای وای مادر

بی تو حیدر تو این شهر غریبه

 

ای وای مادر

علت مرگ تو زخم مسمار

 

ای وای مادر

دست گرفتی دوباره به دیوار

 

ای وای مادر

خونتون و به آتیش کشیدن

 

ای وای مادر

پشت در اجر باباتو میدن

 

ای وای مادر

انگاری صورتت هم کبوده

 

ای وای مادر

ماجرای تو کوچه چی بوده

یا فاطمه

من غلامی ز غلامان توام یا زهرا

مستمندی به سر خان توام یا زهرا

 

از زمانی که به خود آمده ام فهمیدم

خاطر آشفته و حیران تو ام یازهرا 

 

من دعا بودم ز روز ازل برلب تو

ذکری از نیمه سوزان توام یازهرا

 

متولد شده عشق توام بی بی جان

آه پرورده دامان توام یا زهرا

 

بیت الاحزان دلم شاهد اشک سحرت

اشک آن دیده گریان توام یازهرا

 

از ازل لطف تو شد شام حالم آری

تا ابد در خور احسان توام یا زهرا

 

شد یهودی ز نخ چادرت اسلام شناس

فخرم این بس که مسلمان توام یازهرا

 

ای یتیمان مدینه همه از پخت تو سیر

طالب لقمه ای از نان توام یازهرا

فاطمیه

💠شعر شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها.

 

بریز آب روان اَسماء، ولى آهسته آهسته 

به جسم اطهر زهراء، ولى آهسته آهسته 

ببین بشکسته پهلویش ، سیه گردیده بازویش 

بریز آب روان رویش ، ولى آهسته آهسته  

حسن اى نور چشمانم ،حسین اى راحت جانم 

بیائید اى عزیزانم ،ولى آهسته آهسته 

همه خواب و علىّ بیدار، سرش بنهاده بردیوار 

بگرید با دل خونبار، ولى آهسته آهسته 

روم شب ها سراغ او، به قبر بى چراغ او 

بگریم از فراق او، ولى آهسته آهسته 

الا ای یار بی همتا، نگار عشق من زهرا 

روان گردم به سوی تو، ولی آهسته آهسته 

 

شاعر: غلامرضا سازگار

فاطمیه

شعری که مداح متين و مؤدب حاج اقا حسن خلج در روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها در محضر آیت الله العظمی وحید خراسانی خواند:

 

 

زمان زمانِ جدایی٬زمان زمانِ فراق

زبان کجا که کند شرح داستان فراق

پیمبراست که افتاده بین بسترمرگ

پریده است به گردسرش کبوترمرگ

تن مطهرش از زهرشعله ور شده است

زمان گفتن اصلی ترین خبرشده است

کناربستراو جمع حق وباطل بود

امیر بود وآن رهبر اراذل بود...

تمام حق طرفی٬ کفرزشت وبد٬طرفی....

أبوالحسن طرفی وأبوالحسد طرفی...

 

 

نبی چوغنچه لبها زهمدگر بگشاد

نگاه کرد به اطراف وبعدفرمان داد:

که کاغذوقلم آرید تابرای خدا

وصیتی بنویسم نهم به نزد شما

که راه رانکند گم کنید بعداز من

به آن هدایت مردم کنید بعداز من

بجای آنکه بدستور او زجا بپرند

قلم وکاغذ ٬فورا به محضرش ببرند

به خاک میخ شدندو زجا نجنبیدند

وحاضران همگیشان به چشم خود دیدند

 

 

(که اخبث الخبثا آن نجاست ناپاک

همان هزار پدر یادگاری صهاک....)

دهان گشود و به شخص نبی جسارت کرد

وهتک حرمت ایشان بدین عبارت کرد:

 

رهاکنیدش که مجنون شدست وحیران است!!!

کلام او زسر هوش نه٬که هذیان است!!!!

 

شکسته باد دهانی که اینچنین واشد...

بریده باد زبانی که زشت گویاشد

دهان خویش مبدل به منجلاب نمود

بدین طریق و ازاین نقطه فتح باب نمود....

 

(حرامزادهٔ ملعونِ کافرِ نامرد....

حیا نکرد وزدستش هرآنچه آمد کرد...)

نگفت فاطمه دردانه پیامبراست

نگفت خانه او خانه پیامبراست

شرار بغض علی از سرش زبانه کشید

به روی مادر ما نعره وحشیانه کشید...

شنید ناله زهرا وناشنیده گرفت

خبر زمحسن او داشت و ندیده گرفت...

 

 

التماس دعا

ای شاه پناهم بده

حبیب‌الله‌ چایچیان(حسان) درباره ماجرای سرودن شعر آمدم ای شاه پناهم بده می‌گوید:

 

مادرم در آخرین لحظاتی که خدمت شان رسیدم، همیشه آن حال و هوای ارادت به چهارده معصوم را داشت و در همان حال که سکته کرده بود، دکتر را خبر کردیم. دکتر مشغول گرفتن نوار شد و وقتی خواست برود متاسفانه مادرم سکته دیگری کرد. من به دکتر آن را اعلام کردم. دکتر خطاب به من گفت: «فردی که این گونه سکته کند کمتر زنده خواهد ماند!» به هر حال دکتر راهی شد و من خدمت مادر برگشتم و به ایشان عرض کردم، شما آرزویتان چیست؟ ایشان گفت آرزوی من این است که یک بار دیگر حضرت رضا (ع) را زیارت کنم. و این نکته را هم بگویم که راه رفتن ایشان خیلی سخت بود و حال خوبی نداشت و من دو بازوی مادر را می‌گرفتم تا بتواند یواش یواش حرکت کند. با هواپیما به سمت مشهد رفتیم. نمی‌دانم در ایام تولد حضرت رضا(ع) بود یا شهادت، حرم خیلی شلوغ بود. وارد شدن به حرم هم یقیناً مشکل و حتی برای مادرم غیرممکن بود، گفتم مادرجان! از همین جا سلام بدهی زیارت است. گفت: «ما قدیمی‌ها تا ضریح را نبوسیم، به دلمان نمی‌چسبد» گفتم: دل چسبی‌اش به این است که حضرت جواب بدهد. هرچه کردم دیدم مادر قبول نمی‌کند. خلاصه بازوی مادر را گرفته بودم و همین طور به سمت ضریح حرکت می‌کردیم؛ در همین حال دیدم که حال شعر برایم فراهم شد، من تمام توجه‌ام را به شعر و الهامی که عنایت شده بود دادم، دیدم زبان حال مادرم است نه زبان حال من ! و شعر تا «تخلص» رسید. وقتی شعر به «تخلص» رسید دیدم مادرم با آن ازدحام که آدم سالم نمی‌تواست برود. خودش را به ضریح رسانده بود و داشت ضریح را می‌بوسید و من هم ضریح را بوسیدم و این شعر در حقیقت زبان حال مادرم در آخرین لحظات عمرش است.

شعر کامل به شرح زیر است:

 

آمدم ای شاه پناهم بده / خط امانی ز گناهم بده

ای حرمت ملجأ درماندگان / دور مران از در و راهم بده

ای گل بی‌خار گلستان عشق / قرب مکانی چو گیاهم بده

لایق وصل تو که من نیستم / اذن به یک لحظه نگاهم بده

ای که حریمت مَثل کهرباست / شوق و سبک خیزی کاهم بده

تا که ز عشق تو گدازم چو شمع / گرمی جان‌سوز به آهم بده

لشکر شیطان به کمین منند / بی‌کسم ای شاه پناهم بده

از صف مژگان نگهی کن به من / با نظری یار و سپاهم بده

در شب اول که به قبرم نهند / نور بدان شام سیاهم بده

ای که عطابخش همه عالمی / جمله حاجات مرا هم بده

آن چه صلاح است برای «حسان» / از تو اگر هم که نخواهم بده

طلسم شیخ بهایی

💎طلسم شيخ بهايي در حرم امام رضا عليه السلام🔻

 

شيخ بهايي پس از طراحي حرم، در هنگام ساخت آن، خود بر كليه امور نظارت داشته‌اند و تمام مراحل ساخت حرم نيز تحت نظارت و كنترل ايشان انجام مي‌شده است. قبل از آنكه ساخت حرم به اتمام برسد، براي جناب شيخ، سفر مهمي پيش مي‌آيد.

شيخ سفارش‌هاي لازم را به معماران و مسؤلان ساخت حرم كرده، بسيار سفارش مي‌‌كنند كه كار را متوقف نكنند و ساخت حرم را پيش برده به اتمام برسانند؛ به جز سر در دروازه اصلي حرم (دروازه ورودي به حرم و ضريح مقدس، نه دروازه صحن). چرا كه شيخ در نظر داشته روي آن كتيبه‌اي را كه از اشعار خودش بوده نصب نمايد. 

رسم است بر سر در اصلي يا دروازه ورودي به حرم ائمه اطهار (ع) و حتي امامزادگان مطهر، كتيبه‌اي نصب مي‌شود و در شأن آن بزرگوار روايت، جمله يا شعري نوشته مي‌شود. گاهي نيز روايت يا حديثي از خود آن بزرگوار روي كتيبه نوشته مي‌شود. 

به هر حال، سفر شيخ به درازا مي‌كشد و بيش از زمان پيش بيني شده در سفر مي‌ماند. هنگامي كه از سفر باز مي‌گردد و جهت سركشي كارهاي ساخت و ساز به حرم مطهر مي‌رسد، با تعجب بسيار مي‌بيند كه ساخت حرم به پايان رسيده، سر در اصلي تمام شده و مردم در حال رفت و آمد به حرم مقدس هستند. 

شيخ با ديدن اين صحنه، بسيار ناراحت مي‌شود و به معماران اعتراض مي‌كند كه «چرا منتظر آمدن من نمانديد؟ چرا صبر نكرديد؟»

مسؤل ساخت عرض مي‌كند: «ما مي‌خواستيم صبر كنيم تا شما بياييد، اما توليت حرم نزد ما آمدند و بسيار تأكيد كردند كه بايد ساخت حرم هر چه سريع‌تر به پايان برسد. هرچه به او گفتيم كه بايد شيخ بيايد و خود بر ساخت سر در دروازه نظارت مستقيم داشته باشد، قبول نكردند. وقتي زياد اصرار كرديم، گفتند: كسي دستور اتمام كار را داده كه از شيخ خيلي بالا‌تر و بزرگ‌تر است. ما باز هم اصرار كرديم و خواستيم صبر كرده، منتظر شما بمانيم.

 

در اين زمان توليت حرم گفتند: خود آقا علي بن موسي الرضا (علیه السلام) دستور اتمام كار را داده‌اند. شيخ بهايي قدس سره هم‌راه مسؤل ساخت پروژه و معماران نزد توليت حرم مي‌روند و از توليت در اين مورد توضيح مي‌خواهند.

 

توليت حرم نقل مي‌كند: چند شب پي در پي آقا امام رضا (علیه السلام) به خواب من آمده و فرمودند: «كتيبه شيخ بهايي، به در خانه ما زده نشود، خانه ما هيچ‌گاه به روي كسي بسته نمي‌شود و هر كس بخواهد مي‌تواند بيايد».

 

🌟شيخ با شنيدن اين حرف، اشك از چشمانش جاري مي‌شود و به سمت ضريح مي‌رود و ذكر «يا ستار العيوب» بر لبانش جاري مي‌شود. سپس در كنار ضريح آن قدر گريه مي‌كند تا از هوش مي‌رود. 

پس از به هوش آمدن خود چنين تعريف مي‌كند: من مي‌خواستم يكي از طلسم‌ها را به صورت كتيبه‌اي بر سر در ورودي حرم بزنم، با اين اثر كه افرادي كه آمادگي لازم را ندارند، نمي‌توانند وارد حرم مطهر و حريم مقدس حضرت علي بن موسي الرضا (علیه السلام) شوند، اما خود آقا نپذيرفتند و در خواب به توليت آستان از اين اقدام ابراز نارضايتي فرمودند. 

آري در خانه اين بزرگواران، نه تنها براي ما شيعيان كه به روي همه، حتي غير مسلمانان باز است و هر ساله شاهديم كه كرامات امام هشتم (علیه السلام) به غير شيعيان و حتي غير مسلمانان نيز شامل مي‌شود و از اين خوان گسترده كرم به همه خواهندگان و جويندگان مي‌رسد.

📎 كتاب دلشدگان، نوشته محمد لك علي آبادي پيرامون چگونگي ساخت حرم مطهر رضوي

وزیر زیرک و دانا

پادشاهي وزيري داشت كه هر اتفاقي مي افتاد مي گفت: خيراست!!

💝

روزي دست پادشاه در سنگلاخها گيركرد و مجبور شدند انگشتش را قطع كنند، وزير در صحنه حاضر بود گفت: خيراست!

💝

پادشاه ازدرد به خود ميپيچيد، از رفتار وزير عصبي شد، اورا به زندان انداخت...

 

۱سال بعد پادشاه كه براي شكار به كوه رفته بود، در دام قبيله اي گرفتارشد كه بنا بر اعتقادات خود، هرسال ۱نفر را كه دينش با انها مختلف بود، سر ميبرند و لازمه اعدام ان شخص اين بودكه بدنش سالم باشد.

💝

وقتي ديدند اسير، يكي از انگشتانش قطع شده،و ي را رها كردند.

💝

انجا بود كه پادشاه به ياد حرف وزير افتاد كه زمان قطع انگشتش گفته بود: خير است!

💝

پادشاه دستور ازادي وزير را داد 

وقتي وزير ازاد شد و ماجراي اسارت پادشاه را از زبان اوشنيد، گفت: خيراست!

 

پادشاه گفت: ديگرچرا؟؟؟

 

وزير گفت:از اين جهت خيراست كه اگرمرا به زندان نينداخته بودي و زمان اسارت به همراهت بودم، مرا به جاي تو اعدام ميكردند......

💖

در طريقت هر چه پيش سالك آيد خير اوست !!

در صراط مستقيم اي دل كسي گمراه نيست!!

مطلب خیلی خوب و خواندنی

میگن در یزد، خانم معلمی پس از چند بار آموزش درس از شاگردانش پرسید :

چه کسی متوجه نشده است ؟ 

سه نفر از شاگردان دستشان را بالا بردند....

معلم گفت : بیایید جلوی تخته و چوب تنبیه خود را از کیفش بیرون درآورد . 

تمام دانش آموزان جا خوردند و متعجب و ترسان به خانم معلم نگاه می کردند . 

معلم به یکی از سه دانش آموز گفت : پسرم این چوب را بگیر و محکم به کف دست من بزن .

 دانش آموز متعجب پرسید :به کف دست شما بزنم ؟به چه دلیل ؟ 

معلم گفت:پسرم مطمئنا" من در تدریسم موفق نبودم که شما متوجه درس نشدید...!!! به همین دلیل باید تنبیه شوم.

دانش آموز اول چند بار به دست معلم زد و معلم از درد سوزش دستش، آهی کشید و چهره اش برافروخته شد . 

نوبت نفر دوم شد . دانش آموز

 دوم که گریه اش گرفته بود به

 معلم گفت : خانم معلم ! به خدا

 من خودم دقت نکردم و یاد

 نگرفتم . من دوست ندارم با چوب

 به دست شما بزنم .

 از معلم اصرار و از دانش آموز

 انکار !

دیگر ،تمامی دانش آموزان کلاس

 به گریه افتاده و از بازیگوشی

 های گاه و بيگاه داخل کلاس ،

 هنگام درس دادن معلم شرمسار

 بودند....!!!

از آن روز دانش آموزان کلاس از

 ترس تنبیه شدن معلمشان جرأت

 درس نخواندن نداشتند .

و اما نتیجه ......

 این داستان واقعی در یزد

 مصداقی برای مسئولین مملکت

 است که در حوزه ای اگر خطایی

 از مخاطبین حوزه آنها سر زد خود

 را باید تنبیه نموده تا الگویی

 برای رسیدن به جامعه سالم

 باشیم....!!!

اگر هر کدام از ما مدیران در

 حوزه فعالیت خود این گونه عمل

 کنیم...........

مثلاً اگر در اداره ای کم کاری شد

 به جبران آن ،رئیس، خود تمام

 کارهای عقب افتاده را از

 کارمندان گرفته و شخصا انجام

 دهد. 

اگر در بانکی کلاهبرداری و یا

 اختلاس صورت پذیرفت،ریس بانک

 مربوطه خود را تنبیه نموده و

 تنزل شغل دهد.

 اگر در حوزه فرهنگی کاستی از

 سوی مردم و یا متمولیان وجود

 داشته باشد دولتمردان مربوطه

 استعفا دهند. 

اگر در حوزه امنیتی و انتظامی بر

 مردم اجحافی شد،فرماندهان

 انتظامی به همین دلیل به حبس

 اختیاری روند. 

اگر در حوزه قضایی خطایی

 صورت گرفت، قاضی استعفا

 داده و رئیس شعبه خود را

 مکافات كند.

والبته همه اینها با تبلیغ و اطلاع

 رسانی مناسب همراه باشد.

که اگر شود.....عحب.......

 مدینه فاضله ای خواهد شد.!!!

امام زمان

🌸╰❁╮◈◈╰❁╮◈◈╰❁╮🌸🎀

🎀 

 

♡ یا ایــــــهــــــا الـــــعـــــزیـــــز ♡

 

 

آقاجــــــــــان، تمام سال هایے که درس خواندیم؛

دبیر ریاضی به ما نگفت که حد غربت تو وقتی شیعیانت به گناه نزدیک می شوند بی نهایت اسٺ!

 

دبیر شیمے نگفت که اگر عشق و ایمان و معرفت با هم ترکیـــــب شوند شرایط ظهور تو مهیا مے شود...! 

 

دبیر زیست نگفت که این صدای تپش قلب نیست... صدای بی قراری دڶ برای مهدیست..!

.

دبیر فیزیک نگفت که جاذبه ی زمین اشــــــــــک های غریبانه ی توســـــت..جاذبه ی زمین به همان

سمت است که تو هستے...! 

 

دبیر ادبیات از عشـــــق مجنون به لیلے گفت اما از عشق شیعه به مهدی . از عشق علی به زهرا(سلام الله علیها) نگفت..!

.

دبـــــیر تاریخ نگفت که اماممان امسال سال چندم غربتش است؟! نگفت غربت اهل بیت علی(علیه السلام) از کی شروع شد و تا کی ادامه دارد..

.

دبیر دینے فقط گفت که انتظار فرج از بهترین اعمال است.. اما نگفت که انتـــــظار فـــــرج یعنی گناه نکنیم و یعنی گناه نکردن از بهتــــــــرین اعمال است!

 

دبیر عربے به ما یاد داد که مهدی اسم خاصی است که تنوین پذیر است!

اما نگفت که مهدے خاص ترین اســـــم خاص است که تمام غربـــــت و تنهایے را پذیرا شده است...

 آقــــــــا جـــان برای ظهورت فقط با تسبیح, ور رفتیم. 

همین...

 

اللهم عجل لولیک الفرج

آمین یا رب العالمین

انتظار ظهور

تازه عروسی کرده بودن. با چند تا از دوستان قرار گذاشتیم گل و شیرینی بخریم و یه سری به شان بزنیم. خانه شان کوچک بود. یک پذیرایی دوازده متری داشتند. روی دیوار بالای پذیرایی عکس امام خمینی و عکس مقام معظم رهبری را چسبانده بود. بین عکس های آن دو بزرگوار یک قاب بزرگ خالی هم بود. برای همه مان سوال شده بود. تا حالا ندیده بودیم کسی قاب خالی به دیوار پذیرایی خانه اش بچسباند. عاقبت من طاقت نیاوردم و به نمایندگی از همه پرسیدم: این قاب خالی چیه!؟ نکند به زودی در این مکان عکس عروسی تان نصب می شود!؟ بچه ها خندیدند. خودش هم لبخندی زد و جواب داد:نه. . . این قاب جای خالی عکس امام زمان است. می خواهیم وقتی حضرت مهدی ظهور کردند و چهره شان را همه دیدند عکس شان را به دیوار خانه مان بچسبانیم. همه مان مات و مبهوت شدیم. یکی پرسید: پس چرا از حالا قاب خالی زده ای به دیوار؟ هنوز که آقا ظهور نکرده اند. فوری جواب داد: همین دیگر. . . می خواهیم همیشه یادمان باشد یک چیزی توی زندگی مان کم داریم.هر لحظه که این قاب خالی را می بینیم یادمان می افتد که منتظر ظهور باشیم. . .

درد و دل یک جوان ایرانی

انصافا خوندنیه

.....................

درددل یک جوان ایرانی :

 

يه خونه مجردي با رفيقامون درست کرده بوديم، اونجا شده بود خونه گناه و معصيت...دیگه توضیحش باخودتون....

شب عاشورا بود. هرچي زنگ زدم به رفيقام، هيچکدوم در دسترس نبودند

نه نماز، نه هیئت، نه پیراهن مشکی، هيچي...

ميگفتم اينارو همش آخوندا درآوردند...دو تا عرب با هم دعواشون شده به ما چه...

 ماشينو برداشتم برم يه سرکي، چي بهش ميگن؟ گشتي بزنم

تو راه که ميرفتم يه خانمي را ديدم، خانم چادري وسنگینی بود کنارخیابون منتظرتاکسی بود .

خلاصه اومدم جلو و سوار ماشينش کردم یه دفعه یه فکری مثل برق توذهنم جرقه زد! بله شیطان خوب بلده کجا وارد بشه...از چندتا خیابون عبور کردم و رسیدم به میدون و رفتم سمت خونه مجردیمون ،خانمه که دید مسیری که اون گفته بود نمیرم گفت نگهدار و منم سرعتو بیشتر کردمو هرچی جیغ و داد میزد توجه نمیکردم...شانس آوردم درهای ماشین قفل مرکزی داشت وگرنه خودشومینداخت پایین .

خلاصه، بردمش توي اون خانه ي مجردي

اينم مثل بيد ميلرزيد و گريه ميکرد و ميگفت بابا مگه تو غيرت نداري؟ آخه شب عاشوراست!!!! بيا به خاطر امام حسين حيا کن

گفتم برو بابا امام حسين کيه؟ اينارو آخوندا درآوردند، اين عربها با هم دعواشون شده به ما ربطي نداره

خانومه که دیگه امیدی به نجات نداشت با گريه گفتش که : خجالت بکش من اولاد زهرام، به خاطر مادرم فاطمه حيا کن!!! من اين کاره نيستم، من داشتم ميرفتم مجلس عزای سیدالشهداعزیز فاطمه...

گفتم من فاطمه زهرا هم نميشناسم، من فقط يه چيز ميشناسم : جواني، جواني کردن...اينارو هم هيچ حاليم نيست ،من اینقدر غرق تواین کارا شدم مطمئنم جهنم ميرم پس دیگه آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب .

خانمه که از ترس صداش میلرزید باهمون صدای لرزان گفت : تو از خدا و عذاب جهنم نمیترسی؟ درسته ولی لات که هستي، غيرت لاتي داري يا نه؟من شنیدم لاتها اهل لوتی‌گری و مردونگی هستن

_ خودت داري ميگي من زمين تا آسمون پر گناهم ، اين همه گناه کردي، بيا امشب رو مردونگي کن به حرمت مادرم زهرای مظلومه گناه نکن، اگه دستتو مادرم زهرا نگرفت برو هرکاري دلت ميخواد بکن...

آق امن که شهوت جلو چشامو گرفته بود هیچی حالیم نمیشد اما با شنیدن کلمه « زهرای مظلومه »

که باصدای لرزان و همراه با گریه اون زن همراه بود تنم لرزید ...

آقا یه لحظه بدنم یخ کرد غيرتي شدم

لباسامو پوشيدم و گفتم : يالا چادرو سرت کن ببينم، امشب ميخوام تو عمرم براي اولين بار به حضرت زهرا اعتماد کنم ببينم اين حضرت زهرا ميخواد چيکار کنه مارو... يالا

سوار ماشينش کردم و اومدم نزديک حسينيه‌اي که ميخواست بره پياده اش کردم...

از ماشين که پياده شد داشت گريه ميکرد

همينجور که گريه ميکرد و درو زد به هم ورفت

 اومدم تو خونه و حالا ضد حال خورديم و حالم خوب نبود داشتم حرفهای خانومه رو که مثل پتک تو سرم میخورد تو ذهنم مرور میکردم

تو راه که داشتم ميبردمش تا دم حسينيه، هي گريه ميکرد و با خودش حرف ميزد، منم ميشنيدم چي ميگه...اما داشت به من ميگفت

ميگفت‌ : اين گناه که ميکني سيلي به صورت مهدي ميزني، آخه چرا اينقدر حضرت مهدي رو کتک ميزني، مگه نميدوني ما شيعه ايم، امام زمان دلش ازدست ما ميگيره، اينارو ميگفت منم رانندگي ميکردم....وارد خونه شدم ديدم مادرم، پدرم، خواهرام، داداشام اينا همه رفتند هیئت

تو خانواده مون فقط لات من بودم...

تلويزيونو که روشن کردم ديدم به صورت آنلاين کربلا را نشون ميده

صفحه ي تلويزيون دو تکه شده، تکه ي راستش خود بين الحرمين و گاهي ضريحو نشون ميده، 

قسمت دوم صفحه ي تلويزيون يه تعزيه و شبيه خوني نشون ميداد، يه مشت عرب با لباس عربي، خشن، با چفیه هاي قرمز، يه مشت بچه ها با لباس عربي سبز، اينارو با تازيانه ميزدند و رو خاکها ميکشوندند...

من که تو عمرم گريه نکرده بودم، ياد حرف اين دختره افتادم گفتم وااااااي يه عمره دارم تازيانه به مهدي ميزنم!!!

پاي تلويزيون دلم شکست، گفتم یازهرای مظلومه دست منو بگير...

یازهرا يه عمره دارم گناه ميکنم، دست منو بگير

من ميتونستم گناه کنم، اما به تو اعتماد کردم...

کسي تو خونه نبود، ديگه هرچي دوست داشتم گريه کردم توسروصورت خودم میزدم

گريه هاي چند ساله که بغض شده بود، گريه ميکردم، داد ميزدم، عربده ميکشيدم، خجالت که نميکشيدم چون کسي نبود .

یه حس عجیبی بهم دست داده بود که توی همه عمرم تجربه نکرده بودم ...احساس میکردم سبک شدم احساس میکردم تازه متولد‌ شدم....

نیمه شب بود، باصدای باز‌ شدن قفل در از خواب بیدارشدم همون پای تلویزیون خوابم برده بود

پدر و مادرم از حسينيه آمدند

تا مادرم درو باز کرد، وارد شد تو خونه، تا نگاه به من کرد (اسمم رضاست)، يه نگاه به من کرد گفت : رضا جان حالت خوبه؟‌ چرا چشمات قرمزه چرا صورتت قرمزشده؟ گفتم چیزی نیست. گفت صدات چرا گرفته..؟ همه نگران بودن دورمو گرفته بودن...

گفتم چیزی نیست امشب برا‌ امام حسین عزاداری کردم همه از تعجب مات مونده بودن...مادرم گریه میکرد و‌ خدارو شکر میکرد...میگفت ممنونم خدا که دعاهای منو مستجاب کردی و.....

افتادم به پای پدر و مادرم، گريه.... تورو به حق اين شب عاشورا منو ببخشید...من اشتباه کردم

بابام گريه میکرد.‌‌.. مادرم گريه میکرد ...خواهر و برادرام....

صبح عاشورا، زنجيرو برداشتم و پيرهن مشکي رو پوشيدم و رفتم سمت حسینیه محلمون

تو حسينيه که رفتم، ميشناختند، ميدونستند من هيچوقت اينجاها نميومدم...همه یه جوری نگام میکردن..!

سرپرست هيئت آدم مسنیه

آمد و پيشونيمو بوسيد و بغلم کرد و گفت رضاجان خوش آمدي، منت سر ما گذاشتي منم خجالت میکشیدم آخه یه عمر باعث اذیت و آزار مردم اون محله بودم...رفتم تو دسته و

هي زنجير ميزدم و به ياد اون سيلي هايي که به مهدي زده بودم گريه ميکردم

هي زنجير ميزدم به ياد کتکايي که با گناهانم به امام زمان زدم گريه ميکردم

جلسه که تمام شد، نهارو که خورديم، سرپرست هيئت منو صدا زد

 گفت: رضاجان میای کربلا؟ گفتم : کربلا؟!! من؟!!! من پول ندارم!!!

گفت نوکرتم، پول یعنی چی؟ خودم میبرمت

هنوز ماه صفر تموم نشده بود دیدم بین الحرمینم زدم تو صورتم گفتم حسین جان میخوای با دل من چکار کنی؟

زهراجان من یه شب تو عمرم به تو اعتماد کردم، کربلاییم کردی؟ بی‌بی جان من یه عمر زیر بار گناه مرده بودم تو زنده ام کردی؟

اومدم ضریح آقا رو گرفتم، ضریح امام حسینو، گریه کردم، داد میزدم، حسین جان، حسین جان، دستمو بگیر حسین جان، پسر فاطمه دستمو بگیر، نگذار برگردم دوباره نذار دوباره راهمو گم کنم.....

سرپرست هیئت کاروان زیارتی داره، مکه مدینه میبره. یه روز تومسجد منو دید صدام زد رضاجان میای به عنوان خدمه بریم مدینه، گفت همه کاراش با من، من یکی از خدمه هام مریض شده...

خلاصه آقا چند روزه ویزای مارو گرفت، یه وقت دیدیم ای بابا سال تمام نشده تو قبرستان بقیع، پای برهنه، دنبال قبر گمشده ی زهرا دارم میگردم...

گریه کردمو: زهرا جان، بی‌بی جان، با دل من میخوای چکار کنی؟ من یه شب به تو اعتماد کردم هم کربلاییم کردی هم حاجی!!!

خلاصه دیگه شغل پیدا کردمو اهل کارو زحمت شده بودم ، رفیقای اون چنینی را گذاشته بودم کنار و آبرو پیدا کردم...

یه مدتی، دو سالی گذشت...

همه ماجرا یه طرف، این یه قصه که میخوام بگم یه طرف...

مادر ما گفت : رضاجان حالا که کار داری، زندگی داری، حاجی هم شدی، مکه هم رفتی، کربلایی هم شدی، نوکر امام حسین هم شدی، آبرو پیدا کردی، اجازه میدی بریم برات خواستگاری؟

گفتم هرچی نظر شماست مادر، من رو حرف شما‌ حرف نمیزنم...

رفتند گفتند یه دختری پیدا کردیم خیلی دختر مومنه و خوبیه خلاصه رفتیم خواستگاری...

پدر دختر تحقیقاتشو کرده بود...

منو برد توی یه اتاق و درو بست و گفت :

ببین پسر من میدونم کی هستی. اما دو سه ساله نوکر أباعبدالله شدی...میدونم چه کارها و چه جنایات و .... همه ی اینارو میدونم، ولی من یه خواهش دارم، چون با حسین آشتی کردی دخترمو بهت میدم نوکرتم هستم. فقط جان أبا‌عبدالله از حسین جدا نشو... همین طوری بمون... من کاری با گذشته هات ندارم...من حالاتو میخرم...من حالا نوکرتم...

منم بغلش کردم پدر عروس خانم را، گفتم دعا کنید ما نوکر بمونیم...

گفت از طرف من هیچ مانعی نداره، دیگه عروس خانم باید بپسنده و خودتون میدونید

گفتند عروس خانم چای بیارند. ما هم نشسته بودیم پدرمون، خواهرمون، مادرمون، اینها همه،

مادرش، خاله اش، عمه اش، مهمونی خواستگاری بود دیگه

عروس خانم وقتی با سینی چای وارد شد دیدم همان دختری است که شب عاشورا سوارش کرده بودم یه نگاه به من کرد، یه وقت گفت یا زهرا!!!!!

سینی از دستش ول شد و گریه کنان از سالن نرفته خورد روی زمین...

مادرش، خاله اش، مادر من، خواهر ما رفتند زیر بغلشو گرفتند و بردنش توی اتاق...

من دیدم فقط صدای شیون از اتاق بلنده

همه فقط یک کلمه میگن‌ : یا زهرا!!!

منم دلم مثل سیر و سرکه میجوشید... چه خبره! مادرمو صدا زدم، گفتم مادر چیه؟

گفت مادر میدونی این عروس خانم چی میگه؟

گفتم چی میگه؟

گفت: مادر میگه که....

دیشب خواب دیدم حضرت زهرا اومده به خواب من، عکس این پسر شمارو نشونم داده، گفته این تازگیا با حسین من رفیق شده به خاطر من ردش نکن.

مادر دیشب حضرت زهرا سفارشتو کرده....

من هم با عنایت زهرا با اون دختر ازدواج کردم و .........

به خدا جوونا اگر رفاقت کنید، اعتماد کنید، اهل بیت آبروتون میده، دنیاتون میده، آخرتتون میده...

یا زهرا ...

ای آبرودار آبرویم را بخر٬..

جان زهرا از گناهم درگذر..

(

اوصاف حضرت زینب(س)

ﻣﺎ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺣﺮﻡ ﻭ ﯾﺎﺭِ ﺯﯾﻨﺒﯿﻢ

 

ﻣﺎ ﻫﻢ ﮔﺪﺍ ﻭ ﺳﺎﺋﻞ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﺯﯾﻨﺒﯿﻢ

 

ﻣﺜﻞ ﻋﻠﯽ ﮐﻪ ﺣﯿﺪﺭ ﮐﺮﺍﺭ ﻣﺼﻄﻔﯽ ﺍﺳﺖ

 

ﻣﺮﺩ ﻧﺒﺮﺩ ﻭ ﺣﯿﺪﺭ ﮐﺮﺍﺭ ﺯﯾﻨﺒﯿﻢ

 

ﻣﻬﺪﯼ ﺍﮔﺮ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﻭ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺭﺻﺪ ﮐﻨﺪ

 

ﻣﺎ ﺩﺭ ﺳﭙﺎﻩ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺯ ﺍﻧﺼﺎﺭ ﺯﯾﻨﺒﯿﻢ

 

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺟﺎﻧﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﮔﻠﻮﮔﺎﻩ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ

 

ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺯﯾﻨﺒﯿﻢ

 

ﺁﻗﺎ ﺑﯿﺎ ﺑﺨﺮ ، ﻭَ ﺑﺒﺮ ﻧﺰﺩ ﺧﻮﺍﻫﺮﺕ

 

ﭼﻮﻥ ﻣﺎ ﻏﻼ‌ﻡ ﻭ ﺑﺮﺩﻩ ﯼ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺯﯾﻨﺒﯿﻢ

 

ﺍﯾﻦ ﻟﻄﻤﻪ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﺳﺮﯼ ﺍﺯ ﺑﺪﻥ ﺟﺪﺍﺳﺖ

 

ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺭﻭﺿﻪ ﻫﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﮑﺎﺭ ﺯﯾﻨﺒﯿﻢ

 

ﺩﺭ ﺭﻭﺿﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﻤﻪ ﯼ ﺳﺎﺩﺍﺕ ، ﻣﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ

 

ﻣﺎ ﻏﻤﺰﺩﻩ ﺯ ﺩﯾﺪﻩ ﯼ ﻏﻤﺒﺎﺭ ﺯﯾﻨﺒﯿﻢ

 

ﺣﺎﻻ‌ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺣﻀﺮﺕ ﺷﺎﻋﺮ ﺑﮕﻮ ﮐﻪ ﻣﺎ :

 

"ﺩﺭ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻣﺠﺎﻟﺲ ﺳﺎﻻ‌ﺭ ﺯﯾﻨﺒﯿﻢ"

 

ﺑﯽ ﺗﯿﻎ ﻣﯽ ﺑُﺮَﺩ ﺳﺮ ﮐﻔﺎﺭ ﺷﺎﻡ ﺭﺍ !!

 

ﺍﻟﺤﻖ ﺍﺳﯿﺮ ﺷﯿﻮﻩ ﯼ ﮐﺸﺘﺎﺭ ﺯﯾﻨﺒﯿﻢ

 

ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﻓﻘﻂ ﺯﺟﺮ ﻭ ﻃﻌﻨﻪ ﺩﯾﺪ

 

ﻣﺪﯾﻮﻥ ﺻﺒﺮ ﻭ ﻧﺤﻮﻩ ﯼ ﺍﯾﺜﺎﺭ ﺯﯾﻨﺒﯿﻢ

 

ﺑﺎ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﻣﺪﺍﻓﻊ ﺍﺳﻼ‌ﻡ ﻧﺎﺏ ﺑﻮﺩ

 

ﻣﺎ ﺳﯿﻨﻪ ﭼﺎﮎ ﺳﺮﺧﯽ ﺭﺧﺴﺎﺭ ﺯﯾﻨﺒﯿﻢ

 

ﺧﺘﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﻗﺎﻓﯿﻪ ﻫﺎﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺯﯾﻨﺐ ﺍﺳﺖ

 

ﺷﮑﺮ ﺧﺪﺍ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺷﻌﺎﺭ ﺯﯾﻨﺒﯿﻢ

صفای مولا علی (ع)

عاشقای مولا...

صفا کنید.

 

ذات هو گفت علي 

 حضرت هو گفت علي ،

 نام عالي به خودش داد و به او گفت علي

 

مبتلا گفت دعا ،

گرم دعا گفت علي ،

توبه كرد آدم و هي رو به خدا گفت علي

  

آب و گل گفت علي ،

بحر خجل گفت علي ، 

نوح رد شد ز خطر بس كه به دل گفت علي

 

با يقين گفت علي 

سوي زمين گفت علي ، 

اين خليل است كه در آتش كين گفت علي

 

آن وسط گفت علي ،

 او نه غلط گفت علي ، 

يوسف از بين زنان رفت فقط گفت علي

 

المي گفت علي ، 

غرق غمي گفت علي ،

  يونس اندر شكم حوت همي گفت علي

 

بحر و بر گفت علي ، 

رمل و حجر گفت علي ،

 كوه با ناقة صالح چقدر گفت علي

 

در فضا گفت علي ، 

بين هوا گفت علي ،

  خواست الياس كند طي سما گفت علي

 

سوزنش گفت علي ، 

پيرهنش گفت علي ،

 بافت ادريس لباسي ، به تنش گفت علي

 

هر كسي گفت علي ، 

خوش نفسي گفت علي ، 

صبرِايوب كم آورد و بسي گفت علي

 

لاله گون گفت علي ، 

ذكر جنون گفت علي ،

 سر يحياي پيمبر پر خون گفت علي

 

ناگهان گفت علي،  

كفش كنان گفت علي ،

كيست موساست كه لكنت به زبان گفت ع ل ي

 

نگران گفت علي ،

 ماند در آن گفت علي ـ 

ردشد عيسي ز روي آب روان ـ گفت علي

 

مصطفي گفت علي ،

 غار حرا گفت علي ، 

شب معراج ، محمد به خدا گفت علي

 

ايليا گفت علي ،

 كهف وَري گفت علي ، 

من همانم كه خداوند مرا گفت علي

 

فاطمه گفت علي ،

 پيش همه گفت علي ،

 نه بترسد، كه بدون واهمه گفت علي

 

مجتبي گفت علي ، 

سبزْ قبا گفت علي، 

بين صفين امير الكرما گفت علي

 

كربلا گفت علي ، 

خون خدا گفت علي ،

 چيست نام پسران تو شها ؟ گفت علي

 

اكبرش گفت علي ،

 گل پسرش گفت علي ،

 رو و مو و ابرو و چشم و سرش گفت علي

 

هر نفس گفت علي ، 

مست ز بس گفت علي ، 

قاسم ابن حسن از پشت فرس گفت علي

 

چه يلي گفت علي ، 

ابن ولي گفت علي ، 

جنگ تا تنگ شد عباس علي گفت علي

 

آتشين گفت علي ،

 زينب دين گفت علي ،

 بر بلنداي فلك صبر، يقين گفت علي

 

شاپرك گفت علي ، 

باغ فدك گفت علي ، 

صدو ده بار نمكدان به نمك گفت علي

 

كم كمك گفت علي ، 

خواست كمك گفت علي ،

 مستجار آه زد و خورد ترك گفت علي

 

ناي و ني گفت علي ، 

ساغر و مي گفت علي ، 

مَردْ ،سلمان سپاهاني ِ جي گفت علي

 

خون فشان گفت علي ، 

نعره كشان گفت علي ، 

ذوالفقار عين تبر سينه دران ، گفت علي

 

پر توان گفت علي ،

تند و دوان گفت، 

دُلْدُلِ شير خدا شيهه كشان گفت علي

 

روزها گفت علي ،

 صبح و مسا گفت علي ،

 شيعه افتاد زپا ، خواست ز جا گفت علي

 

گل ما گفت علي ، 

حاصل ما گفت علي ، 

خاكْ گِل،گِلْ گُلُ گلْ دِلْ ، دل ما گفت علي

 

جسم و تن گفت علي ، 

عقل و بدن گفت علي ،

 روح در موقع ايجاد شدن گفت علي

 

كاف ونون گفت علي ،

 كن فيكون گفت علي ،

 گلبول و رگ و اكسيژن و خون گفت علي

 

شاهدم گفت علي ،

 معتقدم گفت علي ، 

قلب و دهليز و دو بطن و كبدم گفت علي

شعری در فضایل علی (ع)

خواستم خنده کنم ماتم طاها نگذاشت

خواستم گریه کنم طعنه اعدا نگذاشت

خواستم داد دل فاطمه گیرم زعدو

حکمت ومصلحت خالق یکتا نگذاشت

آن زمانی که درخانه عدو آتش زد

خواستم من بروم ام ابیها نگذاشت

آن زمانی که گل وغنچه من پرپر شد

خواستم داد زنم ناله اسما نگذاشت

دیدن میخ درخانه مرا آتش زد

خواستم جان بدهم زینب کبرا نگذاشت

خصم ميخواست مرا جانب مسجد ببرد

قسمم داد درآن معرکه زهرا نگذاشت

آن زمانی که عدوفاطمه ام را میزد

چاره ای صبر به من غیر تماشا نگذاشت

خواستم قصه آن کوچه بپرسم ز حسن

ترس جان دادن آن شاهد یکتا نگذاشت

حرفهای یواشکی با خدا

حـرف هاي يـواشكي با خـدا ...

 

 

 

گفتم: خسته‌ام.

گفتي: لاتقنطوا من رحمة الله

.:: از رحمت خدا نا اميد نشيد (زمر/53) ::.

 

 

گفتم: هيشکي نمي‌دونه تو دلم چي مي‌گذره.

گفتي: ان الله يحول بين المرء و قلبه

.:: خدا حائل هست بين انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

 

 

گفتم: غير از تو کسي رو ندارم.

گفتي: نحن اقرب اليه من حبل الوريد

.:: ما از رگ گردن به انسان نزديک‌تريم (ق/16) ::.

 

 

گفتم: ولي انگار اصلا منو فراموش کردي!

گفتي: فاذکروني اذکرکم 

.:: منو ياد کنيد تا ياد شما باشم (بقره/152) ::.

 

 

گفتم: تا کي بايد صبر کرد؟

گفتي: و ما يدريک لعل الساعة تکون قريبا

.:: تو چه مي‌دوني! شايد موعدش نزديک باشه (احزاب/63) ::.

 

 

گفتم: تو بزرگي و نزديکت براي منِ کوچيک خيلي دوره! تا اون موقع چيکار کنم؟

گفتي: واتبع ما يوحي اليک واصبر حتي يحکم الل

.:: کارايي که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (يونس/109) ::.

 

 

گفتم: خيلي خونسردي! تو خدايي و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچيک... يه اشاره‌ کني تمومه!

گفتي: عسي ان تحبوا شيئا و هو شر لکم

.:: شايد چيزي که تو دوست داري، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

 

 

گفتم: انا عبدک الضعيف الذليل... اصلا چطور دلت مياد؟

گفتي: ان الله بالناس لرئوف رحيم

.:: خدا نسبت به همه‌ي مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.

 

 

گفتم: دلم گرفته.

گفتي: بفضل الله و برحمته فبذلک فليفرحوا 

.:: (مردم به چي دلخوش کردن؟!) بايد به فضل و رحمت خدا شاد باشن (يونس/58) ::.

 

 

گفتم: اصلا بي‌خيال! توکلت علي الله.

گفتي: ان الله يحب المتوکلين

.:: خدا اونايي رو که توکل مي‌کنن دوست داره (آل عمران/159) ::.

 

 

گفتم: خيلي چاکريم!

ولي اين بار، انگار گفتي: حواست رو خوب جمع کن! يادت باشه که:

و من الناس من يعبد الله علي حرف فان اصابه خير اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علي وجهه خسر الدنيا و الآخره

.:: بعضي از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت مي‌کنن. اگه خيري بهشون برسه، امن و آرامش پيدا مي‌کنن و اگه بلايي سرشون بياد تا امتحان شن، رو گردون ميشن. خودشون تو دنيا و آخرت ضرر مي‌کنن (حج/11) ::.

 

 

گفتم: چقدر احساس تنهايي مي‌کنم.

گفتي: فاني قريب 

.:: من که نزديکم (بقره/186) ::.

 

 

گفتم: تو هميشه نزديکي؛ من دورم... کاش مي‌شد بهت نزديک شم.

گفتي: و اذکر ربک في نفسک تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پيش خودت، با خوف و تضرع، و با صداي آهسته ياد کن (اعراف/205) ::.

 

 

گفتم: اين هم توفيق مي‌خواهد!

گفتي: ألا تحبون ان يغفرالله لکم 

.:: دوست نداريد خدا ببخشدتون؟! (نور/22) ::.

 

 

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشي.

گفتي: و استغفروا ربکم ثم توبوا اليه 

.:: پس از خدا بخوايد ببخشدتون و بعد توبه کنيد (هود/90) ::.

 

 

گفتم: با اين همه گناه... آخه چيکار مي‌تونم بکنم؟

گفتي: الم يعلموا ان الله هو يقبل التوبة عن عباده 

.:: مگه نمي‌دونيد خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول مي‌کنه؟! (توبه/104) ::.

 

 

گفتم: ديگه روي توبه ندارم.

گفتي: الله العزيز العليم غافر الذنب و قابل التوب

.:: (ولي) خدا عزيزه و دانا، او آمرزنده‌ي گناه هست و پذيرنده‌ي توبه (غافر/2-3) ::.

 

 

گفتم: با اين همه گناه، براي کدوم گناهم توبه کنم؟

گفتي: ان الله يغفر الذنوب جميعا

.:: خدا همه‌ي گناه‌ها رو مي‌بخشه (زمر/53) ::.

 

 

گفتم: يعني بازم بيام؟ بازم منو مي‌بخشي؟

گفتي: و من يغفر الذنوب الا الله

.:: به جز خدا کيه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/135) ::.

 

 

گفتم: نمي‌دونم چرا هميشه در مقابل اين کلامت کم ميارم! آتيشم مي‌زنه؛ ذوبم مي‌کنه؛ عاشق مي‌شم! ... توبه مي‌کنم: يا غافر الذنب، اغفر ذنوبي جميعا

گفتي: ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين

.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونايي که پاک هستند رو دوست داره (بقره/222) ::.

 

 

ناخواسته گفتم: الهي و ربي من لي غيرک

گفتي: اليس الله بکاف عبده 

.:: خدا براي بنده‌اش کافي نيست؟ (زمر/36) ::.

 

 

گفتم: در برابر اين همه مهربونيت چيکار مي‌تونم بکنم؟ 

گفتي: يا ايها الذين آمنوا اذکروا الله ذکرا کثيرا و سبحوه بکرة و اصيلا هو الذي يصلي عليکم و ملائکته ليخرجکم من الظلمت الي النور و کان بالمؤمنين رحيما

.:: اي مؤمنين! خدا رو زياد ياد کنيد و صبح و شب تسبيحش کنيد. او کسي هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت مي‌فرستن تا شما رو از تاريکي‌ها به سوي روشنايي بيرون بيارن. خدا نسبت به مؤمنين مهربونه (احزاب/42-43)

خواص انجیر و زیتون در قرآن

خداوند در سوره "تین"(انجیر) به این میوه قسم خورده است و دانشمندان دین‌پژوه می‌گویند، احتمالاً علت آن است که انجیر، یکی از میوه‌های همه چیز تمام است و کلکسیونی از املاح و ویتامین‌ها دارد؛لذا مورد توجه خاص قرآن قرار گرفته است.

 

اما این سوگند، ویژگی ظریف دیگری هم در بر دارد که موجب مسلمان شدن یک تیم تحقیقاتی ژاپنی شده است.قصه از این‌جا شروع شد که یک گروه پژوهشی ژاپنی، در بین مواد خوراکی به دنبال منبع پروتئین خاصی بودند که به میزان کم، درمغز انسان و حیوانات تولید می‌شود.این پروتئین، کاهش دهنده کلسترول خون ومسئول تقویت قلب و شجاعت انسان است و بازتولیدش بعد از ۶۰ سالگی تعطیل می‌شود.

ژاپنی‌ها فهمیدند این ماده فقط در انجیر و زیتون موجود است و برای تأمین آن، باید انجیر و زیتون را به نسبت یک به هفت مصرف کرد. یعنی ۷ زیتون و ۱ انجیر !بعد از ارائه این نتیجه یکی از قرآن پژوهان مصری نامه‌ای به این تیم تحقیقاتی می‌نویسد و اعلام می‌کند که در قرآن، خداوند به انجیر و زیتون در کنار هم قسم خورده.

 

نام انجیر فقط یک بار و نام زیتون نیز هفت بار .در قرآن آمده است.اللــــــــه اکبر.

دعای مخصوصه امیرالمومنین علی(ع)

در ایام شهادت امیرالمومنبن علیه السلام، این دعا را به قصد فرج مولایمان حضرت مهدی علیه السلام بخوانیم:

دعای «توسّل به فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام» برای برآورده شدن حاجات 

 

مرحوم صدر الاسلام همدانی أعلی الله مَقامَه ، از شاگردان مرحوم محدّث نوری قُدّس سِرُّه، در کتاب «تکالیف اولأنام فی غیبة الإمام» ، ذیل تکلیف32 می نویسد: 

«من در صحیفه ای قدیمی و کهنه و پاک و نیکو ، مطالب بسیار والا، و دعاهای شریف و حقایق پنهان و مسایل دقیقِ پنهان یافتم. در آن کتاب به توسّلی عظیم و بزرگ و شریف دست یافتم که دوست دارم آن را نقل کنم تا مردم در زمان غیبت امام زمان علیه السلام جهت تیمّن و تبرّک و برای برآورده شدن حاجات و دست یافتن به خواسته های خویش بخوانند. پس شب و روز، و پنهان و آشکار بر خواندن این دعا مواظبت داشته باش».

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ

حَسْبُنَا اللهُ وَ نِعْمَ الْوَکيلُ، نِعْمَ الْمَوْلَي وَ نِعْمَ النَّصيرُ، وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلاّ بِاللهِ الْعَلِيِّ الْعَظيمِ،

لا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَحْدَهُ لا شَريکَ لَهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، عَلِيٌّ وَلِيُّ اللهِ صَلَواتُ اللهِ عَلَيْهِ، 

اَلّلهُمَّ صَلِّ عَلَي النَّبِيِّ الاُمِّيِّ الْعَرَبِيِّ الْقُرَشِيِّ الْمَکِّيِّ الْمَدَنيِّ الْهاشِمِيِّ الْاَبْطَحِيِّ مُحَمَّدٍ، اَلّلهُمَّ صَلِّ عَلَي الْمُرْتَضَي وَ آلِهِ وَ اَوْلادِهِ، اَلّلهُمَّ إِنّا نَسْئَلُکَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَي سَيِّدِ الْعالَمينَ، اَلّلهُمَّ إِنّا نَسْئَلُکَ بِحَقِّ الْمُرْتَضَي عَلِيٍّ اَميرِالْمُؤْمِنينَ،

اِلهي، بِصِدْقِ عَلِيٍّ وَ صِداقَتِهِ، وَ رِفْقِ عَلِيٍّ وَ رِفاقَتِهِ، وَ سِلْمِ عَلِیٍّ وَ سَلامَتِهِ، وَ عِلْمِ عَلِیٍّ و إمَامَتِهِ، وَ قُوَّةِ عَلِیٍّ وَ خِلافَتِهِ، وَ صِيامِ عَلِيٍّ وَ صَلاتِهِ، وَ کَرَمِ عَلِيٍّ وَ کَرامَتِهِ، وَ عِزِّ عَلِيٍّ وَ شَجاعَتِهِ، وَ صَبْرِ عَلِيٍّ وَ طاعَتِهِ، وَ حُکْمِ عَلِيٍّ وَ عَدالَتِهِ، وَ زُهْدِ عَلِيٍّ وَ عِبادَتِهِ، وَ شُکْرِ عَلِيٍّ وَ شَهادَتِهِ، وَ عِصْمَةِ عَلِيٍّ وَ طَهارَتِهِ، وَ قُرْبِ عَلِيٍّ وَ سِيادَتِهِ، وَ هُدَي عَلِيٍّ وَ هِدايَتِهِ، وَ حُبِّ عَلِيٍّ وَ وِلايَتِهِ، وَ تَوَکُّلِ عَلِيٍّ وَ کِفايَتِهِ، وَ فُتُوَّةِ عَلِيٍّ وَ رِعايَتِهِ، وَ مُرُوَّةِ عَلِيٍّ وَ حِمايَتِهِ، وَ فَصاحَةِ عَلِيٍّ وَ مَلاحَتِهِ، وَ صَفْوَةِ عَلِيٍّ وَ صَفاوَتِهِ، وَ عَفْوِ عَلِيٍّ وَ وَفائِهِ، وَ تَجْريدِ عَلِيٍّ و تَفَرُّدِهِ، وَ تَمْجِيدِ عَلِيٍّ وَ تَوْحيدِهِ، وَ تَسْبيحِ عَلِيٍّ وَ تَهْليلِهِ، وَ تَحْميدِ عَلِيٍّ وَ تَکْبِيرِهِ، وَ تَعْظيمِ عَلِيٍّ وَ تَفْضيلِهِ، وَ تَکْريمِ عَلِيٍّ وَ تَبْجِيلِهِ، وَ وَرَعِ عَلِيٍّ وَ تَقْواهُ، وَ مِلَّةِ عَلِيٍّ وَ فَتْواهُ، وَ خَوْفِ عَلِيٍّ وَ رَجاهُ، وَ تَنْبِيهِ عَلِيٍّ وَ هُجُوعِهِ، وَ خُشُوعِ عَلِيٍّ وَ خُضُوعِهِ، وَ قُنُوعِ عَلِيٍّ وَ جُوعِهِ، وَ اسْتِقامَةِ عَلِيٍّ وَ رُجُوعِهِ، وَ کَشْفِ عَلِيٍّ وَ شُهُودِهِ، وَ عَطْفِ عَلِيٍّ وَ جُودِهِ، وَ واجِدِ عَلِيٍّ وَ وُجُودِهِ، وَ قِيامِ عَلِيٍّ وَ قُعُودِهِ، وَ رُکُوعِ عَلِيٍّ وَ سُجُودِهِ، وَ صَلَواتِ عَلِيٍّ وَ صَلاتِهِ، وَ صِيامِ عَلِيٍّ وَ زَکاتِهِ، وَ حَجِّ عَلِيٍّ وَ عُمْرَتِهِ، وَ فَرَحِ عَلِيٍّ وَ زُمْرَتِهِ، وَ بَسْطِ عَلِيٍّ وَ قَضِيَّتِهِ ]قَبْضَتِهِ[، وَ نَقْلِ عَلِيٍّ وَ سِياسَتِهِ، وَ کِتابِ عَلِيٍّ وَ کُرّاسَتِهِ، وَ عَقْلِ عَلِيٍّ وَ کِياسَتِهِ، وَ جَمالِ عَلِيٍّ وَ جَلالِهِ، وَ کَمالِ عَلِيٍّ وَ نَوالِهِ، وَ فَضْلِ عَلِيٍّ وَ إِفْضالِهِ، وَ فَصْلِ عَلِيٍّ وَ إِجْمالِهِ، وَ أَسْماءِ عَلِيٍّ وَ أَفْعالِهِ، وَ آثارِ عَلِيٍّ وَ سِماتِهِ، وَ ذاتِ عَلِيٍّ وَ صِفاتِهِ، أَنْ تَجْعَلَني فِي الدِّينِ وَ الدُّنيا عَزيزاً مُهيباً فِي أَعْيُنِ الْخَلائِقِ أَجْمَعينَ، وَ أَنْ تَقْضِيَ لي حَوائِجِي وَ حَوائِجِ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ، وَ اعْصِمْني مِنْ کُلِّ هَلَکَةٍ، وَ نَجِّني مِنْ کُلِّ بَلِيَّةٍ وَ آفَةٍ وَ عاهَةٍ، وَ إِهانَةٍ وَ کُرْبَةٍ، وَ ضِيقٍ وَ ذِلَّةٍ، وَ عِلَّةٍ وَ قِلَّةٍ، وَ مَرَضٍ وَ بَرَصٍ، وَ فَقْرٍ وَ فاقَةٍ، وَ وَباءٍ وَ بَلاءٍ وَ زَلْزَلَةٍ، وَ غَرْقٍ وَ حَرْقٍ وَ صَرْعٍ، وَ حَرٍّ وَ بَرْدٍ، وَ جُوعٍ وَ عَطَشٍ، وَ غَيٍّ وَ ضَلالَةٍ، وَ غُصَّةٍ وَ مِحْنَةٍ، وَ شِدَّةٍ فِي الدّارَيْنِ، إِنَّکَ لا تُخْلِفُ الْميعادَ،

يا مالِکَ يَومِ الدّينِ، إِيّاکَ نَعْبُدُ وَ إِيّاکَ نَسْتَعينُ، وَ صَلَّي اللهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ أَجْمَعينَ الطَيِّبينَ الطّاهِرينَ. 

يا أَبَا الْغَوْثِ، أَغِثْنِي؛ يا عَلِيُّ، أَدْرِکْنِي، 

يا اَللهُ يا صَمَدي، مِنْ عِنْدِکَ مَدَدِي، وَ عَلَيْکَ مُعْتَمَدِي. 

نادِ عَلِيّاً مَظْهَرَ الْعَجائِبِ، تَجِدْهُ عَوْناً لَکَ فِي النَّوائِبَ، کُلُّ هَمٍّ وَ غَمٍّ سَيَنْجَلي بِوِلايَتِکَ يا عَليُّ يا عَليُّ.

ماه خدا

ماه خدا

میرسد بار دگر ماه خدا

ماه رحمت ماه تسبیح و دعا

شکر ایزد باز مهمان گشته ایم

لایق این سفره و خوان گشته ایم

وقت افطار و بهنگام سحر

یادمان باشد دعای یکدگر

یاد آنانیکه با ما زیستند

ماه رحمت آمد اما نیستند

التماس دعا

 

یا حسین(ع)

یا حسین(ع)

آقا بــه خــدا  مــا ز شـمــا  فـاصله  داریم

بــا اصل مــرامــت به خدا فاصلـه داریم

بـا شور تــو و کرببلا محــفلــمــان گــرم

هم بــا تــو و بــا کربــبـلا فاصــلــه داریم

با چشمه‌ی احساس تــو ای خـون خداوند

با این همه تــزویر و ریـا فاصــلــه داریم

تــا کربــبــلا تــا غـــم تنــهاییــت آن روز

صد حــنــجره فریــاد صـدا فاصــله داریم

دیوار و در و دفترمان عکس شهـیـد است

با حــرمت خـــون شــهـــدا فاصــله داریم

گر مرجـع تقلید شمــا زینب کـبــری است

خواهر ز چه رو این همه ما فاصله داریم

تــصویــر تو را آیــنــه فــریــاد بــر آورد

با عـصمت حق، تا به کجــا فاصــله داریم

ما وارث خــون شــهــدایــیــم ولــی حــیف

بــا شــیــر زن کــربــبـلا فاصــلــه داریــم

عــمــریست کـه زنـدانی اندیشه‌ی خویشیم

با ذهــن پــر از عطــر هوا فاصــله داریم

دیــروز کـه در سنـگرمان ذکر و دعا بود

امــروز کــه از ذکــر و دعـا فاصله داریم

بــا عشــق و صـفــا خـانه یکی بود دل ما

افسوس که با ایـن هــمه جــا فاصله داریم

آیــا شــده از خویـش بـپــرسیم کـه امروز

با عشـق ســرآغــاز چــرا فاصله داریم ؟

داستانی شیرین و شنیدنی!!!

داستانی شیرین وشنیدنی !!!
نقل شده : دو نفر از شيعيان در گذرگاهي از بغداد به مجلس بزرگي رسيدند .
پرسيدند : اين مجلس متعلّق به كيست؟
گفتند: مجلس درس امام اعظم ابوحنيفه است .
راوي حكايت مي گويد: رفيق من كه اسمش فضل بن حسن بود و مردي متعصّب در
مذهب شيعه ، و در عين حال آدمي بحّاث و با اطلاع از مباني مذهب بود ، گفت :
من مي روم و با اين مرد مباحثه ميكنم و تا او را ملزم و مجاب نكنم از
اين مكان نمي روم.
گفتم : اين عالم بزرگي است و از عهدۀ بحث با او بر نمي آيي .
گفت : من معتقد به مذهب حقم و حق مغلوب نمي شود .
وارد مجلس شديم و نشستيم و در يك فرصت مناسب ، فضل از جا برخاست و گفت :
ايها العالم ، من برادري دارم كه رافضي است ( يعني شيعه است) و من هر چه
میخواهم به او بفهمانم كه ابوبكر بعد از پيامبر اكرم ، افضل امّت و خليفۀ
به حق بوده قبول نمي كند و مي گويد : علي بن ابيطالب ، افضل و خليفۀ به حق
است .
 شما يك دليل قاطعي به من ياد بدهيد كه به او بفهمانم و او را بهراه راست بیاورم.
ابوحنيفه گفت : به برادرت بگو بهترين و روشن ترين دليل اين است كه پيامبر
اكرم صلی الله علیه وآله ، همواره در ميدان هاي جنگ ، آن دو بزرگوار ! 
( ابوبكر و عمر) !!!
 را كنارخود مي نشاند و علي را مقابل نيزه و شمشير دشمن مي فرستاد !
 و اين نشان ميدهد كه آن دو نفر ، محبوب پيامبر بوده اند و چون آن حضرت مي خواسته كه آنها بعد از خودش جانشين باشند آنها را حفظ مي كرد !
 و چون علي را دوست نمي داشت ، طردش مي كرد ؛ و به ميدان مي فرستاد تا كشته شود و اين بهترين دليل بر
افضليت ابوبكر و عمر است !!!
فضل گفت : بله من اين را به برادرم مي گويم . ولي او از قرآن به من جواب مي
دهد كه خداوند فرموده است:
 « خداوند ، مجاهدين را بر قاعدين ونشستگان برتري داده و اجري بزرگ براي آنان آماده است» 
و به حكم اين آيه ، علي چون مجاهد بوده افضل از ابوبكر وعمراست كه قاعد بوده اند .
ابوحنيفه گفت: به او بگو از اين بهتر مي خواهي كه ابوبكر و عمر قبرشان
كنار قبر پيامبر و چسبيده به قبر آن حضرت است ؛ در حالي كه قبر علي از قبر پيامبر دور افتاده و در عراق است!!.
فضل گفت : بله اين را هم به برادرم مي گويم . 
امّا او مي گويد: آن ها غاصبانه در كنار پيامبر اكرم صلی الله علیه وآله ، دفن شده اند !
براي اين كه خداوند فرموده است :« اي
مؤمنان بدون اذن و اجازۀ پيامبر ، داخل خانه اش نشويد...» 
و مي دانيم كه رسول اكرم صلی الله علیه وآله در خانۀ خودش دفن شده و آن دو نفر بدون اذن در خانۀ آن حضرت
دفن شده اند و محل دفن ايشان غصبي است .
ابوحنيفه كه از اين گفتگو سخت ناراحت شده بود تأمّلي كرد و سپس با لحني تند گفت : به اين برادر خبيثت بگو آنها غاصبانه در خانة پيامبر صلی الله علیه وآله دفن نشده اند ! بلكه عايشه و حفصه كه دختران آن دو بزرگوار و همسران پيامبر صلی الله علیه وآله بودند و ازپيامبر صلی الله علیه وآله مهريه طلبكار بودند، پدرانشان را در مهرية خودشان دفن كردند !!
فضل گفت : بله من اين مطلب را هم به برادرم گفته ام ، ولي او باز آيه اي براي
من مي خواند و مي گويد : پيامبر صلي الله عليه و آله به همسرانش بدهكار
نبوده است . براي اينكه خداوند فرموده است : « اي پيامبر ما همسران تو را كه
مهرشان را پرداخته اي براي تو حلال كرديم» 
طبق اين آيه ، پيامبر اكرم صلی الله علیه وآله مهريۀ زن هايش را داده بود و وقتي كه از دنيا رفت به زن هايش بدهكار نبوده است .
ابوحنيفه اندكي تأمّل كرد و گفت : به اين برادرت بگو درست است كه همسران پيامبر صلی الله علیه واله مهريّه طلبكار نبوده اند ، اما سهم الارث كه از ماتَرَك پيامبر داشته اند و ماتَرَك (يعني آنچه پيامبر اكرم بعد از مرگش از خود باقي گذاشته ) نيز همين خانه اش بوده و شرعاً سهمي هم از آن خانه به همسرانش مي رسد و چون عايشه و حفصه وارث پيامبر صلی الله علیه وآله بوده اند پدرانشان را در سهم الارث خودشان دفن كرده اند و بنابراين غصبي در كار نبوده است !
فضل گفت : بله من اين را هم به برادرم گفته ام . ولي او مي گويد : شما آقايان
سنّي ها مگرنمي گوييد : پيامبر ارث نمي گذارد و خودتان حديث نقل مي كنيد كه پيامبر اكرم صلی الله علیه وآله فرموده است : « ما پيامبران اصلاً ارث نمي گذاريم و هر چه از ما باقي مانده صدقه است»
 پس طبق گفتة خودتان عايشه و حفصه سهم الارث نداشته‌اند . به همان دليلي كه شما حضرت فاطمه علیها سلام را از فدك محروم كرديد و گفتيد : پيامبر صلی الله علیه وآله ، ارث نمي گذارد آن دو همسر نيز نبايد ارث ببرند . آيا دختر
از پدر ارث نمي برد اما همسر از شوهر ارث مي برد ؟!
حالا بر فرض بپذيريم كه آنها سهم الارث داشته اند ، مگر نه اين است كه
ميّت اگر فرزند داشته باشد ، سهم الارث زوجه اش يك هشتم ماتَرَك مي شود ، در اين جا تمام ماتَرَك پيامبراكرم صلی الله علیه وآله ، يك حجره (اتاق) بوده كه وقتي آن ، تقسيم بر هشت شود يك قسمت از آن هشت قسمت تقسيم مي شود ميان همسران پيامبر اكرم صلی الله علیه وآله كه نُه نفر بوده اند ! و در نتيجه سهم هر يك از عايشه و حفصه به قدر يك وجب هم نمي شود! پس چگونه آن دو هيكل بزرگ در يك وجب زمين جا شده اند ؟!
سخن كه به اينجا رسيد ، ابوحنيفه حسابي از كوره در رفت و با لحني خشم آلود فرياد كشيد ، اين مرد را بيرون كنيد ! اين خودش رافضي است و اصلاً برادر هم ندارد !!!

اعیاد شعبانیه

اعیاد شعبانیه

قدم به ساحت جهان زدند بهر حفظ دین

سه هم قدم سه هم قسم سه هم سخن سه هم نشین

سه هم سفر سه هم هدف سه هم نظر سه بی قرین

سه دلربا سه جان به کف سه هم ندا سه نازنین

یکی پدر یکی پسر یکی عموی مه جبین  

اعیاد شعبانیه برهمه شیعیان راستین مبارک باد

ولادت ام ابیها

ولادت ام ابیها

امروز نبی سپاس سرمد گوید

برکودک یک روزه خوش آمد گوید

تبریک به هم ولادت زهرا را

احمد به علی - علی به احمد گوید

 ولادت ام ابیها برشیعیان راستین آنحضرت مبارکباد.

اعتماد و سوء استفاده

 اعتماد و سوء استفاده

هر وقت در فریب دادن کسی موفق شدی ،


فکر نکن که او چه قدر احمق بوده !


فکر کن که او چه قدر به تو اعتماد داشته و تو چه قدر پست و بی وجدان

بودی،که از این اعتماد او سوء استفاده کردی !

بهانه های بنی اسرائیلی

بهانه های بنی اسرائیلی

خدا به بنده اش می فرماید:

بنده من بیا نماز شب بخوان و آن ۱۱ رکعت است.

بنده:خدایا ! خسته ام! نمی توانم.

بنده من، ۲ رکعت نمازشفع و ۱رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا ! خسته ام! برایم مشکل است نیمه شب بیدارشوم.

بنده من قبل از خواب این۳ رکعت را بخوان.

بنده: خدایا ۳ رکعت زیاد است.

بنده من فقط ۱ رکعت نماز وتر بخوان.

بنده:خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیاراه دیگری ندارد.

بنده من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله.

بنده: خدایا ! من در رختخواب هستم، اگر بلند شوم خواب از سر من می پرد.

بنده من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله.

خدایا ! هوا سرد است، نمیتوانم دستاهایم را از زیر پتو بیرون بیاورم.

بنده من در دلت بگو یا الله، من برایت نماز شب حساب میکنم.

اما بنده اعتنایی نمیکند و میخوابد.

خداوند می فرماید: ملائکه ی من ببینید من آنقدر ساده گرفته ام، اما او

خوابیده است. چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید، دلم برایش تنگ

 شده است، امشب  او با من حرف نزده.

فرشتگان : پروردگارا چندبار او را بیدار کردیم، اما باز هم خوابید.

خداوند : ملائکه من در گوشش بگویید که پروردگارت منتظر توست.

فرشتگان :پروردگارا باز هم بیدار نمی شود.

 در این هنگام اذان صبح را میگویند.

خداوند : ای بنده من بیدار شو هنگام طلوع آفتاب است نماز صبحت قضا می

 شود.

و سرانجام خورشید از مشرق سر بر می آورد ولی او .......

فرشتگان :خدایا نمی خواهی با او قهر کنی؟

خداوند می فرماید:او جز من کسی را ندارد شاید توبه کرد...

خاطراتی از یک فرمانده در مورد طلبه شهیدقربانعلی پوراکبر

خاطراتی از یک فرمانده در مورد طلبه شهیدقربانعلی پوراکبر

سرهنگ حسین کاجی، یکی از هزاران یادگار لحظه های سبز استقامت در 8 سال دفاع مقدس است گنجینه وجود او و یارانش، مملو از خاطرات تلخ و شیرین است که اندیشیدن به آنها، گاه زلال ترین ثانیه های حیات را می سازد و گاه حلاوت روزهای ماندگار را یادآور میشود .آنچه در ادامه با هم می خوانیم، خاطره ای است تلخ و جانسوز از همین سرباز سرفراز اسلام .

 سال ۱۳۶۵در اواخر تیرماه بعد از عملیات کربلای 1، به مدت 10 شب، با 50 نفر از بچه های تخریب، منطقه بین قلاویزان عراق و پاسگاه بهرام آباد را که تقریبا ۲کیلومتربود، مین گذاری کردیم . بعد از تمام شدن کار، همه رفتند مرخصی و فقط من و 4، 5 نفر دیگر ماندیم . چند روز بعد، مسؤول گردان اعلام کرد: تمام مین هایی که جلوی خط مقدم کاشته ایم، منفجر شده است . مین ها، ضد تانک و غیر استاندارد بودند و مدت زیادی هم از عمرشان گذشته بود . مدل مین ها را عوض کردیم، از 15 نفر از افراد گردان هم کمک گرفتیم و شب اول برای کاشتن مین ها رفتیم . آن شب 700 متر مین گذاری کردیم و کار تا ساعت  30 : 1 نیمه شب طول کشید . هوا که مهتابی شد، برای این که عراقی ها ما را نبینند، کار را تعطیل کردیم و برگشتیم سوار تویوتاشدیم . نه سقف داشت نه چراغ من بودم و رحمت الله یعقوبی و قربانعلی پوراکبر و محمدرضاجعفری .

در همین حال یکی از بچه ها روکرد به من و گفت: «حسین! روضه وداع حضرت زینب (علیهاالسلام) باامام حسین (علیه السلام) را بخوان » . من هم شروع کردم از گودال قتلگاه و حلقوم بریده و کهنه پیراهن و . . . گفتم و همه گریه کردیم . به مقر که رسیدیم، همه نمازشب خواندند و خوابیدند .

شب دوم هم 700 متر مین گذاری کردیم و ساعت 30 :1 نیمه شب کار را تعطیل کردیم . آن شب هم یکی دیگر ازبچه ها با التماس از من خواست روضه وداع بخوانم .من هم همان حرف های شب قبل را دوباره تکرار کردم و بچه ها عجیب گریه می کردند . این بار هم وقتی به مقر رسیدیم همه نماز شب خواندندو خوابیدند . و شب سوم هم مثل دو شب قبل تکرار شد . این بار هم در حال برگشت، گفتند: روضه وداع بخوان و باز هم مثل 2 شب گذشته ، بعد از رسیدن به مقر، نمازشب خواندیم و خوابیدیم .

آن شب تعدادی مین اضافه در خط جا مانده بود . فرمانده لشکر هم از من خواسته بود ، 3 نفر را به عنوان تشویقی بفرستم مشهد . به یعقوبی و پوراکبر و جعفری گفتم: که با ماشینی که از تدارکات می آید، بروند مین هایی که در خط جا مانده را برگردانند و بعد هم به سمت مشهد حرکت کنند . موقع خداحافظی، چهره رحمت الله خیلی تغییر کرده بود . گفتم: رحمت! خواب عجیبی دیدی ؟ چرا اینقدر رنگ صورتت تغییر کرده؟جوابی نداد فقط لبخندی زد و سوار ماشین شد . حال یعقوبی را که دیدم ، بند دلم پاره شد وحال قربانعلی پوراکبر را دیدم دلم به لرزه افتاد .

تازه چشمهایم بسته شده بود که یکی از بچه ها با گریه کنارم آمد و گفت:«حسین! حسین ! پاشو، بچه ها منفجر شدند! هر چه می گردیم، پیدایشان نمی کنیم » بااضطراب از جا پریدم . باورم نمی شد . تا به خودم آمدم، نگاهم افتاد به عروسکی که گوشه چادر بود . همین چند روز پیش به رحمت الله خبر داده بودند، خداوند دختری به او عطا کرده و رحمت با چه شوقی برای خریدن این عروسک رفته بود . عجیب تر از این نمی شد . بعد از شنیدن این خبر، بغض گلویم شکست و اشکم سرازیر شد .

با شهید محمد رضا شفیعی سوار موتور شدیم و حرکت کردیم . نزدیکی مهران، انبار مهماتی قرار داشت که ظاهرا گلوله ای به آن اصابت کرده و 800 مین ضد تانکی که داخلش بود، منفجر شده بود آن هم زمانی که بچه ها آنجا بودند انفجار این تعداد مین، گودال بسیار عظیمی را به وجود آورده بود . با محمدرضا رفتیم داخل گودال . قدم که از قدم برمی داشتیم، کنار پایمان، بند انگشتی، یاتکه گوشت، یا پوستی افتاده بود . چفیه ام را باز کردم و دو نفری هرچه گوشت و پوست و استخوان می دیدیم، داخل آن میگذاشتیم . 3 ساعت داخل گودال قدم زدیم و تکه های پیکر عزیزانمان را جمع کردیم! یک لحظه به خودم آمدم و دیدم پا برهنه در گودال سرگردانم . بی آن که متوجه شده باشم، اشک هایم روی زمین می چکید و زمزمه می کردم: گلی گم کرده ام می جویم او را . . . .

محمد رضا سوار موتور شده بود و من هم پشت سرش،چفیه به دست . چفیه کوچکی که پیکر 4 مرد را در آن، جا داده بودم: یعقوبی، پوراکبر، جعفری و راننده تویوتا. محمد رضا حرکت کرد، اما چند قدم که جلو میرفت،روی شانه اش می زدم و می گفتم: نگه دار . چفیه پر بود و از گوشه هایش تکه های گوشت بیرون می ریخت . تکه گوشتی را که افتاده بود، برمی داشتم و سوار می شدم و چند قدم جلوتر، باز فریاد می زدم: محمدرضا! نگه دار با همین وضع تا تعاون رفتیم . آنها هم مقداری گوشت پیدا کرده بودند . یک تکه حلقوم بود . اما هر چه دست زدم و زیر و رو کردم، نتوانستم بفهمم گوشت کدام یک از آن عزیزان است . ناگهان نگاهم افتاد به گوشه ای از گوشت که تکه پارچه سوخته ای به آن چسبیده بود . پارچه ای با راه راه آبی و سفید . یادم آمد، زیر پیراهن پوراکبر سفید بود و خطهای آبی داشت . از پیراهن پوراکبر آن تکه گوشت را شناسایی کردم و کنار گذاشتم . شهید جعفری را هم که 15 ساله بود، از پنجه هایش شناختم و شهید یعقوبی را از دستش . کارم که تمام شد و آمدم این طرفتر، ناگهان حال عجیبی پیدا کردم . برگشتم و کنار پیکرهای پاره پاره شان نشستم . تمام وقایع چند شب گذشته در ذهنم مرور شد . به خاطر آوردم که آن 3 شب با چه اصراری از من خواسته بودند که روضه وداع حضرت زینب ( علیها السلام) و امام حسین ( علیه السلام) را برایشان بخوانم . من از گودی قتلگاه برایشان گفتم و آنها را در گودی قتلگاه پیدانمودم . از حلقوم بریده و کهنه پیراهن حسین (علیه السلام) گفتم و حلقوم بریده پوراکبر را دیدم و آنرا از پیراهنش شناختم . اگر زینب از کهنه پیراهن برادر، او را شناخت، من هم از پیراهن سوخته قربانعلی او را شناختم . من از بدن پاره پاره حسین (علیه السلام)، برایشان گفتم و بدن تکه تکه شان را دیدم .

دیگر نمی توانستم خودم را و بغض مانده در گلویم را نگه دارم . تا میتوانستم گریه کردم و گلایه: 3 شب پیاپی به من گفتید که روضه وداع بخوان فقط می خواستید به من بفهمانید که چگونه شهید می شوید؟ می خواستید بگویید وقتی بر سر جنازه مان آمدی چه می بینی و چه طور باید ما را بشناسی؟ تمام روضه هایی را که می خواندم، می دیدید و اینگونه به من هم نشان دادید حالا من مانده بودم و تصویری از مصیبت فراق و تصویری که نمایانگر وداع زینب (علیهاالسلام) و حسین (ع) در گودی قتلگاه بود . تصویری از کربلا که در کربلای 2 دیدم خدا بود و دیگر هیچ نبود .....

اربعین امام حسین (ع) و یارانش

اربعین امام حسین (ع) و یارانش

سفر کردم به دنبال سر تو

سپر بودم برای دختر تو

چهل منزل کتک خوردم برادر

به جرم اینکه بودم خواهر تو

اربعین حسینی بر همه عزاداران حسینی تسلیت باد

 

اربعین امام حسین (ع)

اربعین امام حسین (ع)

بسوز ای دل که دیگر اربعین است

عزای ختم پور ختم المرسلین است

قیام کربلایش تا قیامت

سراسر درس بهر مسلمین است

اربعین سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (ع)برتمامی رهروانش تسلیت باد

 

به بهانه شهادت حضرت رقیه (ع)

به بهانه شهادت حضرت رقیه (ع) دختر سه ساله ابی عبدالله (ع)

(آن سر،‌كه خون او زگلويش چكيده است)

اين گنج غم كه در دل خاك آرميده است
اين دختر حسين سراز تن بريده است

اين است دختري كه پدر را به خواب ديد
كز‌دشت خون به نزد اسيران رسيده است
بيدار شد زخواب و پدر را نديد وگفت
اي‌عمه جان،‌پدر مگر‌از‌من چه ديده است
اين مسكن خراب پسنديده بهر ما
ازبهر خود جوار خدا را گزيده است
زينب به گريه گفت كه باشد برادرم
اندرسفر كه قامتم از غم خميده است

پس ناله رقيه و زنها بلند شد
آن ناله را يزيد ستمگر شنيده است
گفتا برند سوي خرابه سرحسين
آن‌ سر كه خون او زگلويش چكيده است
چون ديد راس باب،‌رقيه بداد جان
مرغ روان او سوي جنت پريده است
اين است آن سه ساله يتيمي كه درجهان
جز داغ باب و قتل برادر نديده است
داني گلاب مرقد اين نازدانه چيست
از عاشقان كربلا اشك ديده است

آباد هست تا به ابد قبر آن عزيز

ليك قبر ‌يزيد‌‌ را به‌جهان كس نديده است

یاد محرم

یاد محرم

زینب جان ،شرمنده ایم که بهای حسینی شدن ما برابر با بی حسین شدن تو بود و شرمنده تر آنکه تو بی حسین شدی و ما حسینی نشدیم .

ایام حزن و اندوه و اهل بیت عصمت و طهارت بر تمامی پیروان حضرت سید الشهداء تسلیت باد.